تبليغاتX
رنگهای اصلی

 

aç kalbini ben geldim
sıkı sıkı tut bırakma
zar zor yıktım duvarlarımı
kıymetini bil uzatma

bak yaldızlarımı döktüm
açtım kapılarımı gir içeri
gör parklarımı bahçelerimi
anla ben büyük harflerden ürktüm

ben anlamam toptan tüfekten
ben anlamam taştan yürekten
anlamam akıntıya kürekten
bunları boşver ne haber aşktan

gözlerinin arkasını
sözlerinin alt yazısını
kalp diline çevirdim çoktan
okudum öztürkçe acısını

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 18:0 |
 

گاه کوچکم می بینی

   و گاه بزرگ...
                    

   نه کوچکم
                    و نه بزرگ 
                                       خودت هستی 
                                            که دور میشوی و نزدیک
 

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1388/08/07 و ساعت 13:48 |
 

شروع فصل من، پاییز .......

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در چهارشنبه 1388/07/01 و ساعت 11:32 |
حکایت جوانان سرزمین من ...


یا باید شنا کرد و دور شد از این خاک غریب یا باید موند تا با  تکه یخ ذوب شده در دریا فرو رفت. حکایت غم انگیزیه.


+ نوشته شده توسط نعیمه در جمعه 1388/06/20 و ساعت 15:14 |
 

ای شادی جان، سرو روان کز بر ما رفتی

                                                                     از محفل ما چون دل ما سوی کجا رفتی

تنها ماندم                   

                              تنها رفتی ...

 

دو سال شد. با امروز دو سال تموم شد که ترکمون کردی. هر جا که هستی، در آرامش باشی.

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1388/05/25 و ساعت 11:35 |
 

چند سالی میشد که ازت بی خبر بودم، لحظه ای که دیدم on شدی، نمیدونی چه حسی داشتم. فکرش رو هم نمیکردم که بخوای جواب سلاممو بدی ! وقتی ازدواج کردی، تقریبا بی خیال هممون شدی. کسی اعتراضی نکرد. چون اخلاقت اینطوری بود. الان یه دختر ۵ ساله داری، این تنها چیزیه که از زندگیت میدونم. بدون اینکه چیز زیادی از زندگی فعلی همدیگه بدونیم، dc شدی ! 

نمیدونم چرا، اما الان دلم میخواد با صدای بلند،خیلی بلند گریه کنم. اما مگه میشه تو سایت دانشکده این کار رو کرد؟! شاید گذشت زمان و این همه تغییر تو زندگی رو  نمیتونم به راحتی هضم کنم ...

+ نوشته شده توسط نعیمه در سه شنبه 1388/05/06 و ساعت 10:48 |
 

 این قسمت نظر خصوصی دیگه چه صیغه ایه ؟؟؟

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1388/04/28 و ساعت 14:31 |
 

دوست داشتم به قدری سبک میشدم که باد منو با خودش می برد !

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1388/03/11 و ساعت 17:22 |
 

برای تسلی دادن خودت به کاری که می دونی انجام دادنش یه اشتباه محض ِ ، دست می زنی و باز هم با وجود اینکه می دونی آرامشی رو که می خوای برات به ارمغان نمیاره، ادامه میدی و لحظه ای که چشم باز می کنی تا برگردی به همون نقطه ای که بودی، می فهمی در تمام اون مدت روحت رو خراش داده ای و جز یک علامت سوال بزرگ که چرا با خودت اینکار رو کردی، چیزی بدست نیاوردی !

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1388/02/24 و ساعت 17:23 |
 

بکوی عشق منه بی دلیل راه قدم

                                               که من به خویش نمودم صد اهتمام و نشد

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در سه شنبه 1388/01/11 و ساعت 2:5 |
 

 دفاع کردم !

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در شنبه 1387/11/26 و ساعت 15:39 |
 

تازه امروز بعد از ۳ هفته گفت: کمی بهتر شده !!!

قبلش به این فکر می کردم که اگر امروز هم مثل دفعه های قبل برخورد کنه، چی کار میتونم بکنم. تنها دو تا احتمال وجود داشت، یا روز دفاع رو تعیین میکرد یا هم که یه هفته دیگه علافی.

استاد عزیزم هر کاری بکنی، نمیتونی از اینکه باهات پروژه گرفتم، پشیمونم کنی. چون خودت بودی که منو انداختی تو وادی انتقال جرم.و این یکی از بهترین اتفاقاتی بود که در زندگی برام پیش اومد !

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در شنبه 1387/11/12 و ساعت 12:55 |
 

شاید امروز یکی از اون روزهای بزرگ زندگیم باشه ...

بعد از ۳ سال و نیم، کابوس تموم شده و من اصلاْ شوکه نیستم. یعنی باید باشم اما چرا نیستم ؟!  

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1387/10/15 و ساعت 16:10 |
 

در عشق ابهامی وجود ندارد، ابهام در ما ست

نه تشریفاتی در عشق هست و نه فرضیاتی فلسفی.

عشف رهیافتی ساده و مستقیم به زندگی ست

کلمه ی ساده و بی پیرایه ی عشق

معجزه ای را در خود نهفته دارد.

عشق باید طبیعی باشد، مثل نفس کشیدن.

در واقع عشق همان نسبتی را با روح دارد که نفس کشیدن با جسم.

انسان آنقدرها که به نظر می آید، کوچک و حقیر نیست.

او تمامی آسمانها و کائنات را در خویشتن دارد، او همه ی هستی را در خویش پیچیده است.

آری،

انسان در ظاهر،

شبنمی بیش نیست

اما در دل،

اقیانوسی بیکرانه را پنهان کرده است.

 

عشق با مرگ بیگانه است،

عشق تنها پدیده ی زندگی ما ست که از مرگ فراتر می رود.

اما عشق تمام عیار با عشق کامل فرق دارد

عشق کامل مبتنی بر هدف و نقشه است.

برای تحقق عشق کامل، عاشق باید مسیری خاص را بپیماید، بر طبق کلیشه های خاص عمل کند،

بایدها و نبایدهایی را مد نظر قرار دهد

و مصلحت اندیشی کند تا رفته رفته

عشقش را به صفت کمال بیاراید.

اما عشق تمام عیار اینگونه نیست،

زیرا ایده و نقشه و مصلحتی در آن نیست.

لازمه عشق تمام عیار این است:

در هر لحظه و هر کاری که می کنی، دلت را در کار خویش بگذار، تعلل نکن، تردید نکن، همین.

                                                                                                          - مسیحا برزگر

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1387/08/19 و ساعت 16:6 |
 

درٍ قفس رو باز می کنی، اما پرنده همونطوری نشسته، مدتها ست که بیخیال پرواز شده ...

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1387/06/17 و ساعت 20:11 |
 

چرا باید بعد از ۱۰ سال، با اینکه بابا همیشه به خوندنش توصیه میکرد، درام مرگ پیله ور رو میخوندم ؟!

بعضی وقتها برای خوندن یا دیدن و درک یک اثر دیر می کنیم، اما نکته مهم این است که پیام اصلی رو بتوانیم دریافت کنیم. فکر نمی کنم هنوز قادر به درک کامل این نمایشنامه بوده باشم، نمایشنامه ای ست به راستی عظیم. تعجبی هم ندارد که هر فردی قدر فهم خود از آن بنوشد ...

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1387/06/14 و ساعت 21:11 |
 

خدایا اندیشه و احساس مرا در سطحی پائین میار که زرنگی های حقیر و پستی های نکبت بار و پلید "شبه آدم های اندک" را متوجه شوم، چه دوست تر می دارم "بزرگواری گول خور" باشم تا همچو اینان "کوچکواری گول زن" ...

                                                                                                         - علی شریعتی

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1387/06/10 و ساعت 20:16 |
 

احساس کرم ابریشمی رو دارم که میخواد از پیله اش بیرون بیاد.

+ نوشته شده توسط نعیمه در شنبه 1387/06/09 و ساعت 12:12 |
 

یه سال تابستون کلاْ به میوه خواری رو آورده بودم و امسال هم به شیر، نوشیدنی محبوبم. اما یه مشکل اساسی در جامعه برای ما لبنیات دوستان عزیز وجود داره که اون هم نایاب بودن محصولات یارانه ای لبنیات (فکر میکنم تنها محصولش هم شیره!) هستش. به هر سوپر مارکتی سر بزنی، علیرغم داشتن شیر یارانه ای خیلی راحت و فکر کنم با تمسخر، تو چشمات زل بزنه و بگه : نداریم .خب خیلی بدیهی ست که برای مشتریهای از ما بهتران هیچ وقت لفظ نداریم بکار برده نمیشه.

البته مشکل شیر یارانه ای مربوط به چندین ساله و قصه اش زیاد هم جدید نیست، اما من فکر میکنم شیر حق همه افراد جامعه است.امیدوارم با این طرح تحول اقتصادی رئیس جمهوری عزیز (حذف یارانه ها) همه بتونن از این ترکیب با شکوه برخوردار باشند.

یکی از آرزوهام نوشیدن روزانه یک لیتر شیر یارانه ای اون هم از مارک ... هستش.

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در جمعه 1387/06/08 و ساعت 13:9 |
 

اگر بخوام از این یکسالی که بی تو گذشت بگم، کلمات رو کم میارم، در برابر چیزی که حس می کنیم واقعاْ چقدر حقیر می شوند.

عزیزترین موجود تعریف شده برام، رفته و من چشم به اون راه بی برگشتش دوخته ام ...

وقتی فکر می کنم و می بینم که این من بوده ام که ازاون همه تلخی عبور کرده ام، به خودم می بالم.

اگر بنا بر این باشه که یک بار دیگه ببینمت، رهات نمی کنم. قول داده بودی که بدون خداحافظی نمی ری، اما این اولین باری بود که زیر قولت زدی. 

اگر می دونستیم که بیشترین رنج رو از جانب کسی که عاشقش میشیم تحمل می کنیم، آیا باز هم عاشقش می شدیم؟! 

اما خوشحالم، خوشحالم از اینکه به این دنیا اومدم و با تو آشنا شدم. ارزشمندترین چیزهایی که برام به جا گذاشتی، آموختنی هایی هستند که ازت یاد گرفتم.

بابا به خاطر همه چیز ازت ممنونم.

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1387/05/21 و ساعت 9:28 |
 

لذتی که در دوست داشتن آدم ها و کمک به اونها وجود داره، در هیچ چیز دیگه کشف نکرده ام. فرصتمون برای دوست داشتن بسیار کمه، حیف از دوستی های قدیمی که به فراموشی سپرده بشن.

وقتی یک دوست قدیمی رو دوباره به دست میاری، به زمانی فکر می کنی که بدون اون سپری کرده ای.

پ.ن:

عاصفه و مرضیه از دیدار مجدد شما در ایران بسیار خوشحال شدم

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1387/05/14 و ساعت 10:6 |
 

                                                   

                                   

مرگ پایان کبوتر نیست ......

تسلیت به منصوره عزیزم

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1387/05/07 و ساعت 13:42 |
 

یه وقتایی هر چی سعی می کنی وابستگیها تو به دنیای مادی کم و کمتر کنی نه تنها به همون اندازه باقی نمونن که بیشتر هم میشن. و یه وقتایی هم وابستگیهای جدید برای خودت ایجاد میکنی ... 

مثلاْ زمانی از زنهایی که یکی از روزمرگی هاشون تلفن بود بدم میومد ولی الان خودم تبدیل شدم به آدمی که روزانه ۳-۲ ساعتی پای تلفن ول میشه.

یا اینکه برام عجیب بود آدمهایی که قبل از خواب کتاب نمی خونند چطوری خوابشون میبره ! اما حالا از اینکه هر دو هفته یه بار کارم شده تمدید رمانی که از کتابخونه مرکزی گرفته ام و شاید ۱۰ صفحه هم از چهار جلدش رو نخونده ام، تعجب میکنم.

 حس می کنم هر روز شباهت بیشتری به زنهای خانه دار پیدا می کنم. روحیاتم همه در این سمت پیش میره و این خیلی بیشتر از کارهایی که قبلاْ انجام می دادم ارضام میکنه.

علاقمندی به انجام کارهای خونه، شرکت در انواع مجالس، پوشیدن کفش پاشنه بلند (به جای کفشهای کتانی)و ...... . اینا خیلی با حال هستند.

نمیدونم همش اقتضای سنی هستش (یعنی گذرا ست) یا تکمیل شخصیت ؟!

  

+ نوشته شده توسط نعیمه در سه شنبه 1387/05/01 و ساعت 19:26 |
 

از پشت شیشه های دودی این عینک آدمها یه جور دیگه هستند، کسی جرات نمیکنه به تو زل بزنه و تو، تا می تونی دنیا رو خوب ببین !

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در جمعه 1387/04/28 و ساعت 22:40 |
 

چند سال پیش دیده بودمش، یک یا دو بار. تا اینکه سه شب پیش برای شام دعوتمون کرد. خیلی کم به ایران میاد و اونطوری هم که خودش می گفت اگر همین آمدن و رفتنها هم نباشه پوسیده میشه. ازحرف زدن به زبان مادری (آذری) آرامش خاصی پیدا میکنه. اولش که باهاش روبرو شدم فکر کردم باید 50 سال رو داشته باشه. (بعدا فهمیدم که ۱۵سال هم از تخمین من بزرگتره !)

آدم خوش مشرب، خوش صحبت و در کل اینکه ترجیح می دادی بیشتر اون حرف بزنه و تو سراپا گوش باشی. نگاههای نافذش که کاملا بدیهی بود با یک نگاه پی به چگونگی کاراکترت می بره. از همه این ها جالبتر سر زنده بودنش بود که من با این سن، پیش اون کم میاوردم.

دو تا از کارمندهاش پذیرایی می کردند، کلی سر به سرشون می گذاشت. علیرغم صمیمیتی که باهاشون داشت رفتارش به گونه ای بود که از سایه اش هم می ترسیدند. کم کم پی بردم که رابطه اش با منشی اش –دختری تقریبا هم سن وسال خودم- خیلی فراتر از رابطه رئیس و مرئوس هستش. این مساله به نظرم زیاد غریب نبود (دیگه حتی تو سریالهای ایرانی هم میشه از اینجور روابط رئیس و منشی پیدا کرد). بعد از صرف شام، به اصرار از منشی اش خواست تا رقص اسپانیولی رو که اخیراً یاد گرفته، برای مهموناش اجرا کنه. دختر کمی ناز کرد و در نهایت خواسته رئیس رو بجا آورد.

از خاطرات دوران جوانی اش (به اعتقاد خودش، سختی هایی که برای هموطنانش متحمل شده بود !!!) تعریف میکرد؛ بعضی جاها از شدت شرم دیگه حتی نمی تونستم به صورتش نگاه کنم .......

موقع برگشتن تو ماشین، گفتم : دلم به حال دختره سوخت. خواهرم حرف منو تایید کرد اما پسر عموم ابراز کرد که این خواسته خودش هست و دلیلی نداره که دلتون به حالش بسوزه. من گفتم : مطمئن باش هیچ دختری دوست نداره عروسک مردی باشه که ۳۰ سال ازش بزرگتره جز اینکه چاره ای نداشته باشه. پسر عموم معتقد بود که وضع این دختر از خیلی های دیگه به مراتب بهتره.

صبح که از خواب بیدار شدم به اولین چیزی که فکر کردم، زندگی تجملاتی و به ظاهر زیبای مرد بود. و تنها نتیجه ای که می تونستم از اون دیدار بگیرم این بود که تحت هیچ شرایطی حاضر نبودم صاحب یک زندگی این مدلی باشم.  

 

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1387/04/27 و ساعت 11:47 |
 

کمی کم لطف شده ام، نسبت به این وبلاگ. مثل کودکی می مونه که تو شلوغی خیابون یهو دستش از دست مادرش جدا میشه...

الان که دارم به خودم و به این کسی که این مطالب رو نوشته، نگاه میکنم، میتونم کاملا بفهمم که هیچ شباهتی بهم نداریم. بیشتر از این نمی خوام توضیح بدم، شاید از پستهایی که بعداْ خواهم نوشت این موضوع روشنتر بشه.

امروز بلاخره بعد از وقفه ای طولانی اولین نمونه ام در آزمایشگاه رو گرفتم. وقتی اون شیشه کوچک آزمایش رو به آز.آنالیز می بردم، فکر کردم همه اون سختی ها به این لحظه می ارزیده

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در یکشنبه 1387/04/23 و ساعت 13:44 |
 

از مطب دکتر که اومدم بیرون، بارون گرفت. حس کردم چقدر همه چی مثل سابق خوب و دوست داشتنی شده. انگار طبیعت هم با احساس من همسو شده بود ...  

+ نوشته شده توسط نعیمه در پنجشنبه 1387/04/06 و ساعت 22:52 |
 

حسش نیست !!!

حس نوشتن نیست. این روزها خیلی راحت از کنار همه چی رد میشم. خیلی راحت ...

هیچ چیزی نیست که بخواد ذهن منو اشغال کنه. انگاری همه علامت سوالها از توش پاک شده باشه.

 کجاست اون روح عصیانگر من ؟!

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1387/04/03 و ساعت 19:58 |
 

پدر و مادرهای ما خیلی راحت تر از ما تشکیل خانواده دادند، طرفین توقعات زیادی از همدیگه نداشتند. با احترام به خواسته های یکدیگر زندگی مشترکشون رو شروع میکردند و هر وقت هم که ازشون سوال میکردی، خودشون رو خوشبخت ترین زوج می دونستند.

ما، انگار اسیر زمان شده باشیم، جوری که ندونیم حتی چی می خواهیم.

ترجیح میدادم در دهه های ۵۰-۲۰ زندگی می کردم، فکر کنم اون موقع ها آدمها تا این اندازه پیچیده نبودند !!!

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در شنبه 1387/03/25 و ساعت 21:29 |
 

میگن هر کسی یک ظرفیتی داره، بیش از این ظرفیت قادر به درک محبت نیست !

خوشا به سعادت انسانهایی که ظرف وجودشون هچ وقت پر نمیشه و هر قدر هم که بهشون خوبی کنی، باز هم کمه.

 

+ نوشته شده توسط نعیمه در دوشنبه 1387/03/20 و ساعت 10:9 |